خزینه

کیسه میکشیم بر مخ و باورها

داشت آیا؟

نگهت میدارم

تکه ی طلق ِ چراغ عقبش

ارچه تقصیر نبودت که شکستی و قُراندی سپرم

لیک بودت مرامی که بمانی و زجا در نروی

ارچه این بودن تو مفت ندارد ارزش!

یا همان معرفتی که به زیر بغلت

من،

بسان ِ

هند وانه

نهادم اکنون

کلهم بود جفنگ!

صاحبت بود اگر مثل تو در فکر مرام

یا که بودش ورا بیمه ی ثالت شخصی!

نیم ملیون خسارت که نداشت ارزش در رفتن را

داشت آیا؟ بلی داشت ورا

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠

گناه

لامصب عین نوشابه گازدار می مونه! میگن بده ولی کی باور داره که بد باشه حتی اونیکه میگه! تا وختیم که نخری مشکلی نداری ولی هنر میخاد سر سفره مشغول صرف ناهارت باشی و نوشابه تگری جلو روت باشه و نخوری!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

آقای صدا آیا؟

کنسرتهای مختلفی رو رفتم. به قول معروف زنده! (مگه کنسرت مرده هم داریم؟) از سنتی تا پاپ و حتی هیوی متال و راک. شجریان تا این جوون جیگرا. مثلا شجریان رو نیگا میکنی یا مثلا افتخاری رو، صدا دارن تا خود کره‌ی ماه، اونوخ مثل آدم نشستن یه گوشه‌ای و حتی متوجه باز و بست شدن دهنشون نمی‌شی. اونوخ صداشون با تمام اوجا و فرودا تو تمام گامها یه دست و قوی. خوبه اشعارشون هم همیشه پرمعنی و احساسی و عشقی.
حالا میشینی پای این خواننده جدیدا، با پن‌شیش‌تاشون آشنام. صداشون هم قبول خوبه، اصلا هم کاری ندارم که میکروفن رو ازشون بگیری باید سمعک بزنی! چیزی که حرصمو در میاره ادا اطواریه که موقع خوندن در میارن. آخ

تمام کاری که کردن، البته بعد از اولین خوندن تو جمع و توجه نکردن به خنده‌های حضار!! اینه که رفتن تو کلاس آواز یه خانومی شرکت کردن (مربی خانوم معمولا سن بالا گرفتنشون هم برام جالبه!) و سه ماه دوره دیدن و بعدش به لطف صدا و استعداد مادرزادی، شدن خواننده، اصلا هم موضوع صداشون نیست که تنها صدایی که حسودی منو برانگیخته میکنه صدای احسان خواجه‌امیری هست و بس، ولی موقع خوندن چنان سر و گردن تکون میدن و مشت حواله‌ی آسمان می‌کنن و زور میزنن و رگ قلمبه میکنن که انگاری چه زحمتی دارن میکشن و چقدر کارشون سخته. یعنی فکرشو بکن، همونی که کنارت نشسته داره دمبک می‌زنه کمه کمه کمش ٣ سال شب و روز نشسته مدام با انگشتاش زده تم، بک، تم، بک، .. انقدی که پوست به انگشتش نمونده، ولی قد تویی که همش ٣ ماه اونم هفته ی دو روز رفتی پیش مادام فوفو، والا قیافه نمی‌گیره و زور نمی‌زنه! بابا ما قبولت داریم، صدات قشنگه، دست بابا مامانت درد نکنه، ولی انگاری کسی که قبول نداره هنری داره خودتون هستین که مدام با این قیافه‌ها مشغول قسم خوردن هستین که خیلی سخته!!  نیشخند

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : چه میدونم

پیشرفت

دو ماه از ازدواجم نگذشته بود که می‌تونستم قسم بخورم بزرگترین اشتباه هر آدمی تو زندگیش ازدواج هست و هیچ غلط دیگه ای قابل مقایسه نیست باهاش.

چند سال بعدش که شکم همخونه بالا اومده بود کشف کردم که بسیار در اشتباه بودم. بزرگترین اشتباهی که ازدواج پیشش هیچی نیست، طلاق نگرفتن هست! یعنی ادامه‌ی اشتباه! رسما زندگیم رو حاضر بودم شرط ببندم که اشتباهی بزرگتر از طلاق نگرفتن وجود نداره.

الان سالهاست که حاضرم گردنم رو گرو بزارم که بزرگترین اشتباه هر آدمی تو زندگیش، بچه دار شدنش هست!! خبط ازدواج و ادامه‌ی اون واقعا هیچی نیست!

نمیدونم مرحله ی بعدی کی هست که پی ببرم اینا پیش اون جدیده هیچی نیستن!!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : متحیرات

مرسی چاووشی

به نقل٠ از آهنگ چمدون، آلبوم حریص چاووشی

من با اتوبیلم١     آخر این جاده٢     منتظرت می‌شم
     تو هم اگه دیدی      وض‌یت سبزه٣ برات     بدو بیا پیشم

٠ به نقل = یعنی با همون لحن و آهنگ بخونین
١ اتوبیل = اتومبیل + موبایل
٢ آخر جاده = یه کوچه بالاتر از خونه شون
٣ وض‌یت سبز = وضعیت قرمز۴ نبودن + سر خر۵ نداشتن
۴ وضعیت قرمز = پریود جسمی + پریود روحی
۵ سر خر = بابایی، مامانی، داداش غیوری، خواهر فضولی و غیره۶
۶ و غیره = مواردی که اسلام دست و پایمان را بسته باشد!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور

بشر ناطق

کشف دستنوشته‌ی خود سعدی؛

هرچه گفتیم حتی حکایت دوست              در همه عمر از  آن  پشیمانیم

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : کلمات قصور

اگزجریسم

برا اینکه مورد ستایش یه خانوم قرار بگیری لازم نیست برترین باشی، یه آدم کاملا معمولی هم میتونه بهترین باشه. برا اینکه برا یه زن شجاع باشی لازم نیست که بری تو قفس شیر یا با یه خرس گلاویز بشی، کافیه در برخورد با مسایل کاملا روزمره مثلا سوسک یا موش یا حتی گربه! کاملا خونسرد برخورد کنی! برا یه زن لازم نیست حاصلضرب چارتا عدد چاررفمی رو تو دو ثانیه اعلام کنی تا بشی یه نخبه! کافیه وقتی داره جدول کلمات حل میکنه جوابای سوالایی رو که نمیدونه بهش بگی تا بشی یه مرد تیزهوش. برا یه زن لازم نیست مسائل و بحرانهای خاورمیانه و جهان رو حل کنی تا بشی عاقلترین مرد! کافیه تو چندتا مسایل معمولی و دعواهای خانوادگی جوری رفتار کنی که بعدا پشیمونی به بار نیاره! برا یه زن لازم نیست میاندار زورخونه باشی و همسایه ها به احترامت دولا شن تا بشی پهلوون، کافیه چهارتا اشتباهی که کرده و هر کسی میکنه رو مدام به رخش نکشی! شاید واسه همینه که خانوما خیلی راحت می تونن عاشق یه مرد کاملا بی خاصیت!! بشن و چنان باهاش رفتار کنن که انگاری همون شازده ی سوار بر اسب سفیدی هست که تمام عمرشون منتظرش بودن! کافیه یکم شعور داشته باشی! همین!

آمممممممممممممممممممممما! دریغ از آقایون!!  وای وای وای!

انگاری تعریف از یه مرد دیگه (یا هرچیز دیگه) برا یه مرد به سختیه عروس شدن باشه براش!! جونش در میاد (شایدم چیز دیگه ش!) ولی اینکه بخاد از یه مرد دیگه تعریف کنه محاله. و صد البته چون مجبور به این کار هست (بالاخره رئیسی، صابکاری، فرماندهی، شاهی چیزی هست خب، باید یه لقمه نون در بیاد یا نه؟!)، میاد از یه روش خاصی استفاده میکنه. روش اگزجریسم روشی که شاید یکی از بزرگترین بدبختیهای بشریت هست و مسلما شما این اصطلاح رو در هیج کتاب علمی تاریخی و اجتماعی دیگه ای پیدا نخواهید کرد مگر تو خزینه! 

این اصل مردانه اعلام میدارد، برا اینکه چیزی قابل تعریف باشه، باید اون چیز، چنان بزرگ باشه، که هر خری، بشکل کاملا واضحی متوجه بشه که هر خری، مجبور به تعریفش هست!! وگرنه خیلی خری!! (یکی دوباری بخونین کاملا متوجه می‌شین، مهمه!!) 

برا اینکه یه مرد بتونه از یه مرد دیگه تعریف کنه، باید!! و باید! طرف واقعا برا خودش عددی باشه، اونم با کلی صفر جلوش. برا اینکه مردی بخاد مرد دیگه ای رو قوی قلمداد کنه و تعریف قدرتش رو بکنه، یابد یارو واقعا ده تا رزمی کار رو آش و لاش کرده باشه وگرنه اگه هشتا باشن از نظرش کار زیاد مهمی نکرده!! (گیرم خودش یه مشت زدن بلد نباشه!!) یا بخاد از سواد یه مرد دیگه تعریف کنه طرف باید تو 5 تا کشور مختلف حداقل 6 7 تا مدرک پست گراجوئیت معتبر و مورد تایید وزارت علوم رو گرفته باشه، اونم تازه با لیسانس و کنکور دانشگاه سراسری داخل ایران!! وگرنه لیسانس دانشگاه آزاد و دکترای برکلی باشه بازم چنگی به دلش نمی زنه و ارزش تعریف کردنش رو نداره!! (گیرم خودش دیپلم مردودی باشه!)

* شاید واسه همینه که یه زن راحت می‌تونه عاشخ بشه ولی برا یه مرد عشخ، کاری در حد عرفان و شمس و مولانا و خدا و دین و عقبی و ریاضت و خلع و خلسه و چله و ... هست!!
* بعضی وقتا به بانوان حسودیم میشه! نه، فکرشو بکن، گفتن یه دوستت دارم بهتر جواب میده یا تراشیدن یه کوه؟!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠

جایگاه اختصاصی آب

صبحی شال و کلاه کردم تا راه بیافتم برم یکم از کارای عقب افتاده رو انجام بدم. همون اول کار ماشین شروع کرد به پت پت پت پرت! تا به اتوبان نرسیدم سرشو برگردوندم طرف آقا مهرداد. آقا مهرداد سرمکانیک متخصص ماشینای چشم بادومی هست که چندین بار شخصا در آموزشهای تخصصی تو خود ژاپن حضور داشته و سندش هم موجوده! تا برسم بهش دل تو دلم نبود که الانه که وسط راه بمونم و دیگران هم به تخ.م مبارکشون نیست که مشکل دارم که، هر کی رد شه فحشو میکشه و ازم رد میشه. خوشبختانه فحش نخورده رسیدم به ١۵ متری تعمیرگاهش. ماشینو میگی؟ یه تکونی خورد و درست شد!!! تعجب جل الخالخ!

براش تعریف میکنم و میگم جون امام موسی صدر قسم همین ١۵ متری اینجا خوب شد! میخنده و میگه خب مشکلو نبینم چطور تعمیرش کنم؟ گفتم خب شرح حال میدم. وختی گفتم چطوری و با چه صدایی کار میکرد گفت تازه‌گی بنزین جای خاصی زدی؟ میگم دفه پیش تو جاده بودم مجبور شدم وسط راه باکو پرش کنم. وگرنه همیشه تو شهر میزنم. میگه بنزینت با آب قاتی بوده. جای بنزین آب زدی!! میگم ای بابا! حالا چه کنم؟ میگه هیچی تا دو باک همینجوری اذیتت خواهد کرد تا رفع بشه. بهش میگم آقا مهرداد، این رو هم ژاپن یاد گرفتی؟ یعنی ژاپن هم آب رو لیتری ٧٠٠ تومن میریزن تو باکت؟ میخنده میگه نه. اینو به تجربه‌ی بسیار در ایران عزیز یاد گرفتم! حالا برو وختمو نگیر!

یعنی نصورشو بکن. آب لیتری ٧٠٠ تومن جهندم، تا یه ماه باید تو خیابون و وسط جاده نگران پت پت و خاموش شدن ماشین باشم. ای تو روحت ... خب میگفتی پول دو لیتر بنزینم بده به خودم در عوض منم دولیتر آب نمیریزم تو باکت اسیر و ویلون بشی!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور

از تماس شما متشکریم

بار الها، خدایا، هرکی این تلفن گویا رو اختراع کرد؛

"نصیب گرگ بیابونش کن" عدد ١
"مبتلا به درد لاعلاجش کن" عدد ٢
"تبعید به کشور ایران گردان" عدد ٣

× صندوق صوتی بارگاه کبریایی: شما نفر ٨٩.٠٩۴.٩۴۵.٨۵٧.٧۴٨.٩۴٩.٠٠٢.٣٠٢ هستید. لطفا مثل اجداد خود منتظر بمانید!!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور

بیزاکودیل

٢۶ سال پیش بود که با این جمله آشنا شدم:
هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.
از همون اول هم عاشخش شدم. هم عاشخ جمله. هم عاشخ شیخ خرقان.

چند روز پیش بود که همین جمله رو دوست خوبم برام ایمیل کرد. باز هم از دیدن این جمله به شعف اومدم. حال داد. آمّااا، یهویی مثل اینکه پرده‌ای از جلو چشمم بره کنار، به این قضیه فکر کردم که تمام عوضیهای تاریخ رو هم اگر بری سراغشون، تا دلت بخاد جملات قشنگ قشنگ دارن. یعنی کسی نمیاد بگه آقا من دیوس عوضی هستم و میخام ترتیب شما رو بدم که! همه میان میگن آقا قربونت برم من، اصلا تمام فلسفه‌ی وجودیه من برای خدمت به شماست و شما خیلی قشنگی و شما خیلی با ارزشی و کاینات برا شما ساخته شده و از این حرفا، بعد اون پشت می‌گیره دونه دونه ترتیب همین باارزشها رو میده. وختی این فکرو کردم و با چند نفر خوشگل گوی دیوسی که میشناسم مقایسه کردم، دیدم اییییخ! حالم داره بهم میخوره. وقتی دوباره یه این جمله خوشگله دوباره نیگاه کردم، دیدم برخلاف اینهمه سال که ازش لذت می‌بردم، دیگه نه تنها حالی بهم نمی‌ده که برعکس داره حالم رو هم بهم می‌زنه. استفراغم میاد. از هر چی جمله‌ی خوشگله استفراغم می‌گیره. همشون. همشون.
اینجاس که یاد این جمله‌ی خوشگل می‌افتم که می‌گه: دو صد گفته چون نیم کردار نیست! و اصلا هم کاری با گوینده‌ش ندارم!! خدا داند کی بود و صد التبه زن و بچه و دور و وریاش!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : افاضه

وضوح

هر کس هرچی میخاد بگه، من نظرم اینه،

از نظر من زن باید زن باشه و مرد، مرد باشه. از نظر من تفاوت زن و مرد باید محرز باشه. باید واضح همه چیشون متفاوت باشه. کاملا واضح. لباسشون. ظاهرشون. رفتارشون. علایقشون . . .

از نظر من زن باید دامن بپوشه. پوشیدن شلوار یه زن برا من عین پوشیدن دامن برا یه مرده.
از نظر من زن باید آرایش کنه. نکردن اینکار برا من هیچ فرقی با ماتیک و کرم پودر زدن یه مرد نداره.
از نظر من زن باید موهاش بلند باشه. موی کوتاه حتی قشنگ برا یه زن مثل موهای دم اسبی یه مرده! آره میدونم برا بعضیا هم میاد!
از نظر من یه زن باید علایقی متفاوت با یه مرد داشته باشه. این علایق حتی اگر فال قهوه گرفتن مسخره (از نظر مردان) هم باشه مقبوله تا اینکه بخاد بیاد بشینه از سیاست حرف بزنه و وضعیت اقتصادی و مالی کشور!
از نظر من عشوه‌ی یه زن تو سبزی فروشی خیلی زنانه‌تره تا تعارفات مغرورانه و محترمانه‌ی خانوم  رئیس بانک من.
از نظر من یه زن باید طلا و جواهر دوست داشته باشه و ساده بودنش برا من مثل گوشواره حلقه‌ای انداختنه یه مرده!
از نظر من حتی یه زن، کمربند مشکی رزمی هم داشته باشه اگر شوهرش توسط ۴ نفر هم کتک بخوره بازم باید روشو برگردونه اونور و بزاره آقاهه به کار مردونه‌ش برسه! حتی اگه لت و پار بشه!
از نظر من پوشیدن کفش بی‌پاشنه برا یه زن دقیقا مثل پوشیدن کفش پاشته ١٢ سانتی توسط به مرده!
از نظر من پوشیدن جوراب معمولی برا یه زن مثل پوشیدن جوراب شیشه‌ای توسط یه مرده!
از نظر من یه زن هرکاری بکنه که زنونه باشه، هر چه بیشتر همونقدر بهتر، و هر چه خودشو سوق میده به سمت مردانگی، همونقدر برا من دافع هست اینکارش که انگاری یه مرد سوق پیدا کنه به کارهای زنونه! مودبانه گفتم در واقع دیسگاستیه!
من زنی رو دوست دارم که زن باشه. با زن بودنش مشکلی نداشته باشه. یه زن با تمام اعصاب خوردکنیهای زنانه‌ش مقبولتره برام تا یه زن پسرونه و سبک و سیاق مردانه!
یه زن باید یه زن باشه مثل زنهای زمون شاه! بعد از انقلاب خیلی چیزا عوض شده. حتی زن بودن زنهامون. و تازه‌گیا مرد بودن مردامون!!

از من گفتن، به نظر من اکثر معضلاتی که اینروزا مخصوصا بین زن و شوورای جوون اتفاق می‌افته به خاطر همین گم کردن نشانه‌هاست. شاید خنده دار باشه براتون ولی آره حتی یه دامن پوشیدن یه زن میتونه خیلی مشکلات رو تو خونه حل کنه! یه لوس بازی یه زن تو خونه میتونه خیلی دعواها رو بخوابونه. شما بخندین!! من به حرفم اعتماد دارم.نیشخند 

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : ادعاهام

تویه پارانتز

روز زن، به مناسبت ولادت فاطمه ی زهرا س

دختر پیامبر
همسر علی
مادر حسن و حسین

روز زن مبارک.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

راه های عملی پولدار شدن

یک- آرزو می‌کنیم که یه بدبخت مادر مرده ولی بسیار پولدار، به یه نکبت و بدبختی آنی دچار بشه. قطعا حضور ما اونجا لازمه. مثلا یه پیانو از طبقه‌ی چهل و نه ساختمان صاف در حال سقوط رو سرش باشه، یا یه تریلی هجده چرخ با یه بار شونصد تنی ترمز بریده باشه و صاف داره میاد تا یارو رو زیر چرخاش له و لورده کنه!، یا چه می‌دونم اصلا تو یه ساختمانی که آتیش گرفته و بیست و هشت نفر توش جزغاله شدن گیر افتاده باشه و یا مثلا قلبش آریتم زده باشه و عین رعشه‌ای ها افتاده باشه کنار جوف و از این حرفا. خب قطعا ما درست سربزنگاه می‌رسیم بالا سرش و بسته به نوع مکافاتی که داره به سرش میاد یا هلش می‌دیم یا می‌ندازیم رو شونمون و در می‌بریمش یا ماساژ قلبی می‌دیم و شایدم نفس مصنوعی دادیم بهش و به زندگی عادی برش می‌گردونیم.
بعدش با اینکه فروتنی مارو کشته و هی می‌خایم به رومون نیاریم ولی بابا ننه‌ی پولدارش میان و برخلاف اصرار متواضعانه‌ی ما چه می‌دونم سند یه خونه‌ی اووووف آنچنانی با یه ماشین اوووووف آنچنانی‌تر و حتی خدا رو چه دیدی دختری پسری دم بخت اوووووف هم داشتن و خلاصه یه اووووف محشر تو جعبه کادو پیچ تقدیممون می‌کنن و زندگیمون رو از این رو به اون رو می‌کنن.

دو- در مسیری که گذر عادیمون هست، همیشه مثل گاو (بلا نسبت نداره روشش همینیه که من می‌گم) سرمون رو می‌ندازیم بالا !!! و می‌ریم و میایم. البته با زیرکی متوجه هستیم که در مسیرمون چیا هست و نیست. یه مدتی که گذشت، حاکم بیکاری پیدا می‌شه که از بیکاری!! کرم اینو داشته باشه تا بخاد حکمتهای تو کتابهای الکی خوش رو اجرا کنه و بخاد مثلا از خودش حکایتی به ثبت برسونه. بعدش میاد در مسیرمون یه سنگی می‌زاره و زیرش یه گوهر گرانبهایی رو جاسازی می‌کنه. بعدش تو مسیر می‌شینه تا ما مثل همیشه عین گاو! از کنارش رد بشیم و مثلا اعتنایی بهش نکنیم و اونوخ اون حاکمه بره زر زر کنه که بله آدمای بدبخت تخصیره خودشونه که فرصتها رو نمی‌بینن و خدا به همه به یه اندازه نعمت میده ولی یکی می‌فهمه یکی "کاننه الاغُن بل اضل منهم" هست و از این استنباطا. اینجاس که با کلفترین انگشت بهش تو دلمون بلاخ می‌دیم و جواهره رو برمی‌داریم و مثلا وانمود می‌کنیم که خیلی ذوق زده شدیم (که یارو حاکمه نفهمه نخشه بوده بیاد ازمون پس بگیره!!) و عین حاجی فیروز بشکن زنان می‌ریم گم و گور می‌شیم و به حاکمه این فرصت رو می‌دیم که بره و حکایت رو به شکل شانس و بذل و کرم خودش یه جور دیگه تعریف کنه تا تو تاریخ ثبت بشه و ما هم با فروش اون جواهره زندگی ای می‌سازیم از خود حاکم با جلالتر و باشکوه تر!!

سه- چشم و گوشمون رو باز می‌کنیم و با یه خودکار و یه تیکه کاغذ و یه بیل و کلنگ و یه قاطر، تو میسرهای گذرمون هر جا دیدیم حداقل دو تا پرنده رو شاخه های درختا نشستن، فوری میریم زیر درخته می‌شینیم و خودمون رو می‌زنیم به خواب. بعدش صبر می‌کنیم تا پرنده ها شروع کنن به چغولی و غیبت و فضولی! بعد با حوصله و دقت گوش می‌دیم تا یکیشون بالاخره از گنجی منجی شیشی هفتی چیزی برا همدیگه خبر بدن و فوری آدرسش رو تو اون تیکه کاغذ با خودکاره می‌نویسیم و می‌ریم سروقتش و با اون بیل و کلنگه زمینو می‌کنیم و گنجه رو در میاریم و می‌زاریم پشت قاطره و میاریمش سر قبرمون و میشیم یه پولدار اساسی!! اولین فرصت هم قبرمون رو با یه خونه ی شیک تعویض میکنیم. 

چار- صبح تا شب یه جاییمون رو گشاد میکنیم و عین فرش پهنش میکنیم کف زمین تا خوب جلو چشم باشه، بعدش ننجون یا آقجونمون کفرش در میاد. با هر بهانه ای هست از خونه میندازنمون بیرون تا بریم مسئولیت و خرج زندگی در آوردن رو یاد بگیریم. ما هم میریم میریم انگار نه انگار همون چیز گشاد دو ساعت پیش هستیم. بعدش میرسیم به یه غول با یه چشم. اون میاد بگیره ترتیبمون رو بده! منظورم همون بگیره بخورتمون! ما هم مثلا بهش میگیم میتونی ایرانسلتو با یه کد جادویی شارژ کنی بعنوان جایزه هم میتونی با کانادا به قیمت همین تهرون حرف بزنی؟ اونم میگه راس میگی؟ نشونم بده بینم. ما هم تو دلمون میگیم کاستو بیار ماست بگیر و بعدش تا موبایلشو داد دستمون و سرشو آورد جلو تا کد جادویی رو ببینه، گوشیشو میکنیمش تو سوراخ دماغش. تا میاد عطسه کنه، مخش از سوراخ دماخش میاد بیرون و میافته میمیره. ما هم که مثلا ترسیدیم میریم خونه و میبینیم به به به به. یه مرغ داره که تخم طلا میکنه. اونو ورش میداریم و برمیگردیم پیش آقجون یا ننجونمون که میگفتن ما به درد لای جرز هم نمیخوریم. بعدش که طرف چشش افتاد به مرغ تخم طلامون، همونی که مدام جز جیگر میزد به جونمون، میافته به فلان چیز مالیمون که وای تو محشری و حرف نداری و اینا. بعدش مرغه هی برامون تخم طلا میکنه ماهم باز اونجامون رو گشاد میکنیم و عین فرش پهنش میکنیم رو زمین!

پن- انقدر بیکار و بیعار میشیم که نه کسی از فک و فامیل برامون باقی میمونه نه چیزی حتی برا خوردن خواهیم داشت. بعدش در همین حین که مثل خر موندیم تو گل و داریم از پشت شیشه به غذاخوردن مردم تو رستوران ایتالیایی نیگا میکنیم و با مثلا یکی دو تا سکه که ته سوراخ جیبمون هست بازی میکنیم، یه فکری میزنه به کله مون، میریم دو سه تا کبریت میخریم و میفروشیمش. بعدش با پولی که سود کردیم کبریت بیشتری میخریم و بازم میفروشیم. بازم این کارو میکنیم و تو یه چشم بهم زدن!!! میبینیم که بابا عین این یهودیا شدیم یه پا تاجر. یکی دو تا کارخونه ی کبریت سازی داریم و برا خودمون شدیم یکی از ارکان کشوری، که دولت تعیین میکنیم و از این حرفا. هر کیم اومد پیشمون کمک خواست، جای ماهی بهش ماهیگیری یاد میدیم و از اینکه کافیه برا پولدار شدن بریم کبریت بخریم و بفروشیم بهش بگیم و ثابت کنیم که مشکل از خودشونه که ثروتی ندارن وگرنه یه کبریت خریدن و فروختن که کاری نداره که!! 

شیش- میریم نوکری دربار شاه رو میکنیم. حالا رئیس جمهور. چه میدونم وکیلی وزیری چیزی. بعدش وقتی از دیگسابی خلاص شدیم، عین این مادرمرده ها میریم دم در اتاق تدریس خصوصی آقازاده ها همچین نیگا میکنیم اون تو رو، انگاری شیش ماهه غذا نخوردیم و یکی نشسته چلوکباب شاندیز میکشه به دندون و ما داریم تماشاش میکنیم. بعدش چندباری که اینکارو بکنیم بالاخره پدر یا مادر آقازادهه موقع رد شدن مارو میبینه و ما هم بدتر خودمون رو لوس میکنیم که چقدر عاشق علمیم و از بد روزگار فرصتش نصیبمون نشده. اونا هم میگن برو وختی اقازاده هامون درس میخونن بشین ته کلاس. ما هم میریم میشینیم و تو همه درسا از اقازادهه بهتر میشیم و بزرگ که شدیم و اقازادهه الاف و بیکار داشت ول میچرخید، یارو بابای اقازادهه که برا گردش کشور کسی رو نداره!! میاد میگه فلانی تو خیلی لایقی بیا این کشور ماله تو و ما هم تو یه چشم بهم زدن!!!! میشیم صاحب تمام دارایی کشور.

هف- لباس هیزم شکنا رو از لباس هیزم شکن فروشی میخریم و با یه تبر دربداغون میریم کنار یه رودخونه ای حین سوت کوچه ی علی چپ زدن، تبرمون رو میندازیم تو رودخونه و بعدش میگیم عه! دیدی چی شد؟ افتاد تو آب. بعدش کلی کولی بازی در میاریم و میزنیم تو سرمون و میشینیم لب رودخونه که خاک بر سر شدم و الان که سرمایه ی کاریم از دستم رفت چه گهی باید بخورم و جواب زن و یه عایله رو چی بدم و از این حرفا. بعدش یهویی یه فرشته ی خوشگل با لباس حریر از تو آب در میاد که ایوای چرا گریه میکنی عسیسم؟ چی شده؟ بعدش ما هم که اصلا تعجب نکردیم و اصلا هم نظر بدی نسبت به این فرشته نداریم! داستان رو با سوز و آه براش تعریف میکنیم. فرشتهه میره با یه تبر طلایی اووووووف برمیگرده و میگه تبرت اینه؟ ولی ما میگیم نه تبر من این نیست بازم گریه میکنیم. فرشتهه بازم میره زیر آب و ایندفه با یه تبر نقره تقریبا اووووف برمیگرده میگه این بود؟ ما هم باز مثل بچه مظلوما میگیم نه فرشته ی مهربون که از صداقت من ذوق زده شدی! این نبود و بازم گریه میکنیم. بعدش فرشتهه بازم میره زیر آب و ایندفه با همون تبر مسخره ی ما میاد و میگه این بود؟ ما هم خوشحال میگیم آره فرشته جونم همین بود. فرشتهه هم میگه چون تو آدم صادقی بودی بیا این تبرت اینم تبر طلا و نقره ی اولی که بهت پیشنهاد دادم و تو مثل گاگولا گفتی نه. بیا اینا هم جایزه ی خودت فقط جون ننه ت گریه نکن دیگه سردرد گرفتیم! ما هم اونا رو میگیریم و تبر آهنیه رو میندازیم دورو با پول اون تبر طلا و نقرهه یهویی تو یه چشم بهم زدن پولدار میشیم!

ادامه شاید دارد . . .

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور