خزینه

کیسه میکشیم بر مخ و باورها

راه های عملی پولدار شدن

یک- آرزو می‌کنیم که یه بدبخت مادر مرده ولی بسیار پولدار، به یه نکبت و بدبختی آنی دچار بشه. قطعا حضور ما اونجا لازمه. مثلا یه پیانو از طبقه‌ی چهل و نه ساختمان صاف در حال سقوط رو سرش باشه، یا یه تریلی هجده چرخ با یه بار شونصد تنی ترمز بریده باشه و صاف داره میاد تا یارو رو زیر چرخاش له و لورده کنه!، یا چه می‌دونم اصلا تو یه ساختمانی که آتیش گرفته و بیست و هشت نفر توش جزغاله شدن گیر افتاده باشه و یا مثلا قلبش آریتم زده باشه و عین رعشه‌ای ها افتاده باشه کنار جوف و از این حرفا. خب قطعا ما درست سربزنگاه می‌رسیم بالا سرش و بسته به نوع مکافاتی که داره به سرش میاد یا هلش می‌دیم یا می‌ندازیم رو شونمون و در می‌بریمش یا ماساژ قلبی می‌دیم و شایدم نفس مصنوعی دادیم بهش و به زندگی عادی برش می‌گردونیم.
بعدش با اینکه فروتنی مارو کشته و هی می‌خایم به رومون نیاریم ولی بابا ننه‌ی پولدارش میان و برخلاف اصرار متواضعانه‌ی ما چه می‌دونم سند یه خونه‌ی اووووف آنچنانی با یه ماشین اوووووف آنچنانی‌تر و حتی خدا رو چه دیدی دختری پسری دم بخت اوووووف هم داشتن و خلاصه یه اووووف محشر تو جعبه کادو پیچ تقدیممون می‌کنن و زندگیمون رو از این رو به اون رو می‌کنن.

دو- در مسیری که گذر عادیمون هست، همیشه مثل گاو (بلا نسبت نداره روشش همینیه که من می‌گم) سرمون رو می‌ندازیم بالا !!! و می‌ریم و میایم. البته با زیرکی متوجه هستیم که در مسیرمون چیا هست و نیست. یه مدتی که گذشت، حاکم بیکاری پیدا می‌شه که از بیکاری!! کرم اینو داشته باشه تا بخاد حکمتهای تو کتابهای الکی خوش رو اجرا کنه و بخاد مثلا از خودش حکایتی به ثبت برسونه. بعدش میاد در مسیرمون یه سنگی می‌زاره و زیرش یه گوهر گرانبهایی رو جاسازی می‌کنه. بعدش تو مسیر می‌شینه تا ما مثل همیشه عین گاو! از کنارش رد بشیم و مثلا اعتنایی بهش نکنیم و اونوخ اون حاکمه بره زر زر کنه که بله آدمای بدبخت تخصیره خودشونه که فرصتها رو نمی‌بینن و خدا به همه به یه اندازه نعمت میده ولی یکی می‌فهمه یکی "کاننه الاغُن بل اضل منهم" هست و از این استنباطا. اینجاس که با کلفترین انگشت بهش تو دلمون بلاخ می‌دیم و جواهره رو برمی‌داریم و مثلا وانمود می‌کنیم که خیلی ذوق زده شدیم (که یارو حاکمه نفهمه نخشه بوده بیاد ازمون پس بگیره!!) و عین حاجی فیروز بشکن زنان می‌ریم گم و گور می‌شیم و به حاکمه این فرصت رو می‌دیم که بره و حکایت رو به شکل شانس و بذل و کرم خودش یه جور دیگه تعریف کنه تا تو تاریخ ثبت بشه و ما هم با فروش اون جواهره زندگی ای می‌سازیم از خود حاکم با جلالتر و باشکوه تر!!

سه- چشم و گوشمون رو باز می‌کنیم و با یه خودکار و یه تیکه کاغذ و یه بیل و کلنگ و یه قاطر، تو میسرهای گذرمون هر جا دیدیم حداقل دو تا پرنده رو شاخه های درختا نشستن، فوری میریم زیر درخته می‌شینیم و خودمون رو می‌زنیم به خواب. بعدش صبر می‌کنیم تا پرنده ها شروع کنن به چغولی و غیبت و فضولی! بعد با حوصله و دقت گوش می‌دیم تا یکیشون بالاخره از گنجی منجی شیشی هفتی چیزی برا همدیگه خبر بدن و فوری آدرسش رو تو اون تیکه کاغذ با خودکاره می‌نویسیم و می‌ریم سروقتش و با اون بیل و کلنگه زمینو می‌کنیم و گنجه رو در میاریم و می‌زاریم پشت قاطره و میاریمش سر قبرمون و میشیم یه پولدار اساسی!! اولین فرصت هم قبرمون رو با یه خونه ی شیک تعویض میکنیم. 

چار- صبح تا شب یه جاییمون رو گشاد میکنیم و عین فرش پهنش میکنیم کف زمین تا خوب جلو چشم باشه، بعدش ننجون یا آقجونمون کفرش در میاد. با هر بهانه ای هست از خونه میندازنمون بیرون تا بریم مسئولیت و خرج زندگی در آوردن رو یاد بگیریم. ما هم میریم میریم انگار نه انگار همون چیز گشاد دو ساعت پیش هستیم. بعدش میرسیم به یه غول با یه چشم. اون میاد بگیره ترتیبمون رو بده! منظورم همون بگیره بخورتمون! ما هم مثلا بهش میگیم میتونی ایرانسلتو با یه کد جادویی شارژ کنی بعنوان جایزه هم میتونی با کانادا به قیمت همین تهرون حرف بزنی؟ اونم میگه راس میگی؟ نشونم بده بینم. ما هم تو دلمون میگیم کاستو بیار ماست بگیر و بعدش تا موبایلشو داد دستمون و سرشو آورد جلو تا کد جادویی رو ببینه، گوشیشو میکنیمش تو سوراخ دماغش. تا میاد عطسه کنه، مخش از سوراخ دماخش میاد بیرون و میافته میمیره. ما هم که مثلا ترسیدیم میریم خونه و میبینیم به به به به. یه مرغ داره که تخم طلا میکنه. اونو ورش میداریم و برمیگردیم پیش آقجون یا ننجونمون که میگفتن ما به درد لای جرز هم نمیخوریم. بعدش که طرف چشش افتاد به مرغ تخم طلامون، همونی که مدام جز جیگر میزد به جونمون، میافته به فلان چیز مالیمون که وای تو محشری و حرف نداری و اینا. بعدش مرغه هی برامون تخم طلا میکنه ماهم باز اونجامون رو گشاد میکنیم و عین فرش پهنش میکنیم رو زمین!

پن- انقدر بیکار و بیعار میشیم که نه کسی از فک و فامیل برامون باقی میمونه نه چیزی حتی برا خوردن خواهیم داشت. بعدش در همین حین که مثل خر موندیم تو گل و داریم از پشت شیشه به غذاخوردن مردم تو رستوران ایتالیایی نیگا میکنیم و با مثلا یکی دو تا سکه که ته سوراخ جیبمون هست بازی میکنیم، یه فکری میزنه به کله مون، میریم دو سه تا کبریت میخریم و میفروشیمش. بعدش با پولی که سود کردیم کبریت بیشتری میخریم و بازم میفروشیم. بازم این کارو میکنیم و تو یه چشم بهم زدن!!! میبینیم که بابا عین این یهودیا شدیم یه پا تاجر. یکی دو تا کارخونه ی کبریت سازی داریم و برا خودمون شدیم یکی از ارکان کشوری، که دولت تعیین میکنیم و از این حرفا. هر کیم اومد پیشمون کمک خواست، جای ماهی بهش ماهیگیری یاد میدیم و از اینکه کافیه برا پولدار شدن بریم کبریت بخریم و بفروشیم بهش بگیم و ثابت کنیم که مشکل از خودشونه که ثروتی ندارن وگرنه یه کبریت خریدن و فروختن که کاری نداره که!! 

شیش- میریم نوکری دربار شاه رو میکنیم. حالا رئیس جمهور. چه میدونم وکیلی وزیری چیزی. بعدش وقتی از دیگسابی خلاص شدیم، عین این مادرمرده ها میریم دم در اتاق تدریس خصوصی آقازاده ها همچین نیگا میکنیم اون تو رو، انگاری شیش ماهه غذا نخوردیم و یکی نشسته چلوکباب شاندیز میکشه به دندون و ما داریم تماشاش میکنیم. بعدش چندباری که اینکارو بکنیم بالاخره پدر یا مادر آقازادهه موقع رد شدن مارو میبینه و ما هم بدتر خودمون رو لوس میکنیم که چقدر عاشق علمیم و از بد روزگار فرصتش نصیبمون نشده. اونا هم میگن برو وختی اقازاده هامون درس میخونن بشین ته کلاس. ما هم میریم میشینیم و تو همه درسا از اقازادهه بهتر میشیم و بزرگ که شدیم و اقازادهه الاف و بیکار داشت ول میچرخید، یارو بابای اقازادهه که برا گردش کشور کسی رو نداره!! میاد میگه فلانی تو خیلی لایقی بیا این کشور ماله تو و ما هم تو یه چشم بهم زدن!!!! میشیم صاحب تمام دارایی کشور.

هف- لباس هیزم شکنا رو از لباس هیزم شکن فروشی میخریم و با یه تبر دربداغون میریم کنار یه رودخونه ای حین سوت کوچه ی علی چپ زدن، تبرمون رو میندازیم تو رودخونه و بعدش میگیم عه! دیدی چی شد؟ افتاد تو آب. بعدش کلی کولی بازی در میاریم و میزنیم تو سرمون و میشینیم لب رودخونه که خاک بر سر شدم و الان که سرمایه ی کاریم از دستم رفت چه گهی باید بخورم و جواب زن و یه عایله رو چی بدم و از این حرفا. بعدش یهویی یه فرشته ی خوشگل با لباس حریر از تو آب در میاد که ایوای چرا گریه میکنی عسیسم؟ چی شده؟ بعدش ما هم که اصلا تعجب نکردیم و اصلا هم نظر بدی نسبت به این فرشته نداریم! داستان رو با سوز و آه براش تعریف میکنیم. فرشتهه میره با یه تبر طلایی اووووووف برمیگرده و میگه تبرت اینه؟ ولی ما میگیم نه تبر من این نیست بازم گریه میکنیم. فرشتهه بازم میره زیر آب و ایندفه با یه تبر نقره تقریبا اووووف برمیگرده میگه این بود؟ ما هم باز مثل بچه مظلوما میگیم نه فرشته ی مهربون که از صداقت من ذوق زده شدی! این نبود و بازم گریه میکنیم. بعدش فرشتهه بازم میره زیر آب و ایندفه با همون تبر مسخره ی ما میاد و میگه این بود؟ ما هم خوشحال میگیم آره فرشته جونم همین بود. فرشتهه هم میگه چون تو آدم صادقی بودی بیا این تبرت اینم تبر طلا و نقره ی اولی که بهت پیشنهاد دادم و تو مثل گاگولا گفتی نه. بیا اینا هم جایزه ی خودت فقط جون ننه ت گریه نکن دیگه سردرد گرفتیم! ما هم اونا رو میگیریم و تبر آهنیه رو میندازیم دورو با پول اون تبر طلا و نقرهه یهویی تو یه چشم بهم زدن پولدار میشیم!

ادامه شاید دارد . . .

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور