خزینه

کیسه میکشیم بر مخ و باورها

مساجدی پر از خالی

تو یه پرایدی نشسته بودم برم میدون آرژانتین، ساعت ده شب، یه آقایی تر و تمیز و سه تیغه کنارم بود و آقای راننده با ریش و قیافه‌ای کاملا محترم و مرتب و قطعا هم آدم باسوادی میزد. سرِ حرفی پیش اومد از مشکلات. راننده دلش پر بود، گفت که همین امروز 100 تومن نیاز داشته، بعد عمری فکر میکرد مسجد یکی از کاراش، رفع مشکلات هم دینا و هم مسلکاس. رفته رو انداخته فقط برا یه هفته! میگه بجز اینکه دو تا تیکه انداختن، چیزی دستگیرش نشده. آقاهه کنارم دیدم رفت تو خودش. گفت جدی میگی؟ فقط به خاطر 100 تومن؟ گفت آره. به مادرم قول دادم، صابخونه‌ش گیر داده، تا شب براش جور میکنم... بعدش رفتم پیش حاج آقا، گفتم حاج آقا اینطوریاس. شما حمایتی بکنین، 50 بدین 4 روزه براتون پس میارم، بقیشو شب مسافرکشی میکنم. میگه گفت آقا مسخره کردی؟ 50 تومن پول دو کیلو گوشته. دیگه نمی‌دونم چیا گفت فقط دیدم آقاهه کنارم خیلی پکر شده بود و می‌گفت یعنی آدما انقدر بی‌ارزش شدن؟ اونم تو مسجدی که ادعای بنای ارزش انسانها و مومنین رو داره؟ محسوس بیتاب شده بود. رسیده بودیم میدون آرژانتین، آقاهه کیفشو باز کرد، دیدم توش دو تا 50 تومنی بود و 20 30 تومنی پول، مسافر بود و برا اتوبوسش دیرش شده بود، پولو که داد دست راننده، اشکو تو چشاشو دیدم و به سرعت تو شلوقی جمعیت گم شد رفت، راننده پشت سرش داد می‌زد آقا این خیلی زیاده. آقا . . . 100 تو دستش بود.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : چه میدونم