خزینه

کیسه میکشیم بر مخ و باورها

فرمانده نفهم

میگن مغز فرمانده تمام اعضای بدن هست. (هر کی میگه چرت میگه. دکترا هم حرف مفت زیاد میگن! تا دلت بخاد نمونه ردیف میکنم لنگه ش همین.)

ای خاک تو سر فرمانده بیمغزت بکنن که وقتی هنو غذا نخوردی و شیکمت خالیه، بازم اسید رو میریزی توش؟ میخای آب هضم کنی؟!!!

نکن پدرجان. نکن نفهم، بزار یه چی کوفت کنم، ناسلامتی چشم داری، ببین! بعد.
نون همین شیکم رو میخوری د نکن این کارو، سوراخ شد لامصب. 

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور ، یومیاتم

آخییی

ولنتاید یا به روایتی ولم تایم، این روز غم و غصه رو به کلیه ی ترشیدگان اخلاقی و رفتاری و جسمی تسلیت عرض می نمایم. نیشخند

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم ، شر و ور

مادر

یک هفته س. از جمعه ی پیش تا حالا، هر کاری کردم، هیچی به ذهنم نیومده. نه حتی یک تیتر مناسب. نه تعریفی فراخور شجاعتهاش، گذشتهاش، مهربانیهاش، زیباییش، صبرش، ... نمیدونم، هر چی میخام بنویسم راضیم نمیکنه. خیلی کمه. حداقل برا خودم که میدونم چطور زندگی کرد.

هفته ی پیش، مادرم، از پیش ما رفت. برای همیشه.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

چهل

پر  خود  سوختم  و  دم  نزدم              گر چه  پیرایه ی پروانه پر  است

کس ندانست که من میسوزم             سوختن، هیچ نگفتن، هنر است

پروین اعتصامی

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

هر چیزی وقتی داره. خوردن. خوابیدن... حتی حس. تنها چیزی که همیشه میشه کرد، بهانه گیریه نیشخند 


× جل الخالق! همه چی با دکمه ی آپشن دیده بودیم الا سیگار! سیگار گرفتم دکمه داره! تا نزدیش معمولیه، دکمشو می زنی میشه نعناعی!! 

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

تشکر

از تمام دوستان و عزیزانی که لطف نمودند و ابراز همدردی و تسلیت کردند سپاسگزار و ممنون هستم.

امیدوارم شاد و تندرست باشید و از زندگیتون لذت ببرید. یه بغل گل خدمت همگی.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

آینه

فکر کنم آدم در یه صورت از وب خودش زده بشه ؛
وقتی وبی مثه وب خودتو ببینی !!! بعد میشنی با خودت میگی آخه که چی؟ نیشخند

× برا من که اینطوریه!! زبان
× اگر هنوز مینویسم چون عمرا وبی مثه وب من باشه!! از خود راضی

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : شر و ور ، یومیاتم

سوپ تاشکندی. آنتی باکتریال

همش که نمیشه اظهار فضل کرد که (خودم خسته شدم!). سرما افتاده تا مریض نشدین این سوپ رو درست کنین بخورین من تضمین میکنم تا یه هفته مریض نشین. برا هفته ی بعدش هم خب هفته ی بعد بازم بخورین!

مواد لازم:
سیب زمینی کلهم یکی متوسط.
هویج هر نفر یکی متوسط.
پیاز هر نفر یکی کوچیک.
شلغم هر نفر یکی متوسط به بالا.
کرفس در حد یکی دو ساقه یا کمی لوبیا سبز یا یکم تره فرنگی. یه چیز سبز خلاصه (برا اینکه سوپ خوشگل و خوشرنگ بشه وگرنه تاثیری در منظورمون نداره).
بستنی قهوه یکی، ترجیحا چوبی.
یه بسته بزرگ بادوم زمینی مزمز.
لواشک سه تا کف دست مردونه و بلکه بیشتر.
نودل قارچ یا مرغ یکی، تریجحا مامی نشد نئودالیت، تئودالیت! چه میدونم از همینا دیگه.
عصاره یا آب مرغ هرچی وسعتون رسید.
باتری قلمی یکی.
به اصفهان یکعدد.
لیمو عمانی دو عدد، میتونین از آب لیمو هم استفاده کنید.
فلفل دو سر انگشت! (به قول ترکای لس آنجلس دو پینچ! شما چی میگین بهش؟!)
آب لوله از نوع بدون "نیترات" (همون فاضلاب خودمون) قد قابلمه تون.
چای احمد یا لیپتون یکی.
اینترنت پر سرعت به میزان لازم! + مسنجر ترجیحا یاهو که بشه وب هم داد و گرفت به میزان کافی!
شکر!! (از اونایی که ..) به میزان لازم برا عقل کل ها اگه دوروورتون هستن!

طرز پخت:
آب رو میزارین شروع به جوشیدن کنه. یقینا اگر مرد نیستین! میدونین که همه ی سبزیجاتی که گفتم باید پوست کندیده و شستیده و خورد گردیده شود. با دیرپزهاش شروع میکنین. هویج و پیاز رو اول میریزین تو آب. پیاز رو ریز کنین تو ذوق نزنه و معلوم نشه اصلن. برا استراحت میرین میشینین بستنی قهوه رو میکشین به دندون!
تموم که شد برمیگردین و سیب زمینی و شلغما رو مشغول میشین و میریزین تو قابلمه. میرین یه سر مسنجرتون رو باز میکنین، باتری قلمی رو میندازید تو موشواره! (که از صبح یادتون رفته خاموشش کنید و باتری تموم کرده!) یه مریمی، مرجانی، آرزویی چیزی می یابید یه 5 دیقه چت میکنین و یکم سربسرش میزارین! (البته شما مجیدی کامرانی رایانی گیر بیارید اگه از نسوان هستید)
برمگیردید و عصاره و پودر ضمیمه ی نودل و فلفل و نمک (نمک هر چه کمتر بهتر) بسته به ذایقه تون رو میریزید تو آب جوشه. میاین چت میکنین و بادوم زمینی میخورین و میرین یه سر میزنید به قابلمه و کف روشو جم میکنید تا سوپتون نه تنها خوشمزه بشه بلکه خوشگل هم بشه. خوشگلی یادتون نره شرط موفقیته تو زندگی! هر کی جور دیگه ای گفت تو دلتون بگید شکر (آخرین ماده ی لیست!) میخوری با عمه جانت!
برمیگردید سر مسنجر و به گپ و گفتمانتون ادامه میدید و لواشک میخورید. "به اصفهان" هم میخورید تا از ترشی لواشک ضعف نکنید و بازم بتونید ادامه بدید.
نودل رو خورد میکنید و اگه مثه من خوشگلی براتون مهمه تو یه ظرف دیگه میجوشونید و آبشو عوض میکنید (که سوپ رو کدر نکنه) و نیگر میدارید برا آخر سر که مواد سوپتون پخت. بعدش با دو تا لیمو عمانی و حسب کمبود کلسترول خونتون، کره، بریزید تو سوپ. یه چایی هم دم کنید با خودتون بیارید.
برمیگردید و چاییتون رو مینوشید و چتتون رو ادامه میدید تا طرف مقابلتون که شاکی شده از رفت و آمد مداومتون! با چند تا شکلک زبون و یکم فحش دوستانه ساین اوت کنه!! اینکارو که کرد دیگه سوپمون پخته!!

طرز خوردن!!:
بسته به ذایقتون ترشش کنید. حداقل نیم لیتر باید بخورید. مرده رو زنده میکنه جان خودم. با نون تست، تست نشده خوشمزه تر میشه! نوش جان.

× زیاد رو اسمش فکر نکنید تاشکند نه سوماترا نه هر جایی. چه فرقی داره حالا؟

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

منبعد

گور بابای دنیا. برمیگردم به طنز نویسی!  زبان

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

فیس بووک

انقدر از فیس بوک بد نگید. مخصوصا برا فامیلی که دوره یا خارجه یا دیر به دیر میبینین خیلیم خوبه. اقلا عکسای جدید آدم رو میبینی و تصورت به روزه.
اینطوری دیگه از اول عروسی تا آخرش رابرا خِر منه بدبخت رو نمیگیری جای پسر خاله م ! که من یادمه هف سال پیش عجب رقص آذری کردی! جان مادرت پاشو بازم بترکون!!!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

دماغ فیل نه، کون خر

بار الها؛

آنرا که اخلاخ دادی،
     چه ندادی؟ (بجز پول و ماشین و خونه و زندگی و خوشگلی و این چیزای بیخود بیخود!!)

و آنرا که اخلاخ ندادی،
     چه دادی؟ (بجز پول و ماشین و خونه و زندگی و خوشگلی و این چیزای بیخود بیخود!!)

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

هر که نیکی خواهد کند جور خیابان وصال باید کشد

جان خودم یکساعت و نیم وقت گذاشتم اونم چه وقتی؟ ساعت کاری تازه همش ترافیک و مکافات جای پارک و کلی پیاده روی، که چی؟ بری یه کار خوبی که از دستت برمیاد رو بکنی تا مطمئن شی که هنوز بویی از انسانیت تو وجودت هست. اونوخ چی؟ همونایی که اس زدن به خون شما نیاز مبرم هست، رو در بسته ی بخش انتقال خون میلاد نوشتن: در ماه مبارک رمضان به کل تعطیلیم!! تشریف ببرین خیابان وصال. به همین ساده گی به همین خوشمزه گی. حالا صندوق رای باشه تا دم تخت و دشک خونه ت هم میارن.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

اهدای خون اهدای مرض

برام اس ام اس اومده "اهدا کننده ی محترم. در حال حاضر به گروه خونی شما نیاز بسیار مبرمی وجود دارد. روابط عمومی انتقال خون تهران"

خب قربون شکلتون، منی که سالی یکی دو بار خون اهدا میکنم، وختی میام اونجا نیم ساعت عین نکیر و منکر سوال جواب میکنین از سفرهایی که به کجاها کردیم و با چه وسیله ای سفر کردیم! و چندتا دوست دختر داشتیم و از کدوم سوراخاش بازدید کردیم و ریشمونو با تیغ تو گرمابه عمومی زدیم تا حالا و بندر عباس!! آیا سفر کردیم و آیا پاتایا رفتیم و بادی ماساژ گرفتیم و انسولینی هستیم و زندان رفتیم تا حالا و تزریقی هستیم و حجامت کردیم و طب الرضا رو قبول داریم یا نه و ال و بل!! که آدم میخاد خون بده یه ساعت باید بشینه خاطراتش رو مرور کنه و آخرشم زهر ترک بشه!! که خدایا چه کنم با این پرونده سیاه؟! خب دیگه چطوری پاشم بیام اونجا خون بدم که نکنه جای نجات جان یکی باعث مرضش نشم؟
والا من حاضرم همین الان کارو زندگیمو ول کنم بیام خون بدم، ولی خب آدم رو شک میندازین خب. بابا کی هست که اینروزا رفیقی و دوست دختری نداشته باشه؟ اونم وختی ازدواج در حال انقراضه؟ کی هست که سفر نکرده باشه؟ اونم پاتایا که از کیش ارزونتر در میاد؟ کی هست که زندان نرفته باشه؟!!! اونم وقتی که رای آدم گم و گور میشه!! کی هست که در کل رفتار مشکوکی نکرده باشه؟ اونم وقتی همه کارامون خلافه!! خب میترسونین خب بابام جان خب. خودتون یه روشی پیدا کنین برا تشخیص خون ناسالم انقدر مردم رو زهر ترک نکنین خب!

× کی برم حالا که باشن؟ زنگ میزنم کسی جواب نمیده.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

از چشم قانون

آیکون رایان روزهای زوج  فرشته

آیکون رایان روزهای فرد    شیطان

× خدا بخیر کنه، خلافی بگیرم فکر کنم باید ماشینو بفروشم بدم بابت جریمه‌ها. هفته‌ای 3 روز!

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

آخرین قطره

برا همه پیش اومده یقینا، که ببینین که بهم ریختین و در مقابل این سوال که چه مرگته، دریغ از حتی کلمه ای! انگاری زبون آدم فلجه! یا مغزش هنگه هنگه. شاید حتی برا خود آدم هم سوال بشه، که راسی راسی چه مرگمه؟ چرا اینطور بهم ریختم؟ مگه چی شده؟

قضیه ی سختی نیست. ظرفیت آدم مثل همین لیوان آبه هست، چیکه چیکه پر میشه پر میشه پر میشه، تا آخرش با حتی یه قطره کوچولو و غیر قابل توجه، میبینی سرریز شد! حالا بشین فکرشو بکن که چرا؟ چی شد؟ نه! هر چی هم زور بزنی نمیتونی هار شدنت رو بندازی گردن اون قطرهه!

 

× مواظب باشین آخرین قطره ی لیوان پر کسی نباشین!! آدما همیشه انقدر منصف نیستن که آخرین قطره رو باعث تمام بدبختیاشون ندونن!  نیشخند

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

خشم رایان

از آدمهای احمق متنفرم. حتی اگر خودم باشم.

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

گندتون بزنن!

می گم این جمع دیگه گندش در اومده! بله شما و البته خودم رو میگم! هیشکی نه حال نوشتن داره، هیشکی نه حال نظر گذاشتن داره! حتی حس سرزدن و خوندن هم کسی نداره. سه سطر بیشتر هم مینویسی پررو پررو میان مینویسن طولانی بود نخوندمت! اووف! بپا چشم نخوری به وخ!

نخیرم، همه اینطوری نیستن، مشکل خودتونو نندازین گردن همه! خیلیا مینویسن و هنوز خوش و سرحالن. این جمع گندش در اومده! فکر کنم باید به فکر وبلاگای جدید بود و خواننده و دوستانی جدیدتر! یه جمع سرحالتر نه یبسایی مثل شما نیشخند

  
نویسنده : رایان ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

حسادت

ایکاش من یک سوووما بودم.  خنثی

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : یومیاتم

داشت آیا؟

نگهت میدارم

تکه ی طلق ِ چراغ عقبش

ارچه تقصیر نبودت که شکستی و قُراندی سپرم

لیک بودت مرامی که بمانی و زجا در نروی

ارچه این بودن تو مفت ندارد ارزش!

یا همان معرفتی که به زیر بغلت

من،

بسان ِ

هند وانه

نهادم اکنون

کلهم بود جفنگ!

صاحبت بود اگر مثل تو در فکر مرام

یا که بودش ورا بیمه ی ثالت شخصی!

نیم ملیون خسارت که نداشت ارزش در رفتن را

داشت آیا؟ بلی داشت ورا

  
نویسنده : رایان ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠